گالری شعر

کافه آرتین بزرگترین کلکسیون عرضه پیپ های ایتالیایی و توزیع کننده انحصاری قهوه برند

اشعر منتخب را می توانید در قسمت دیدگاه ها برای کافه آرتین پست کنید تا در این قسمت اضافه شود.

الف- بخش اول مربوط به نثر امروز است. از شماره 1 الی 30.

ب- بخش دوم عموما مثل های سایر کشور ها و سخنان دانشمندان و نوسیندگان از شماره 31 الی 65.

ج- بخش سوم شعر نو از شماره 66 به بعد شامل زمستان/مهدی اخوان ثالث، پیوند/فرخ تمیمی، فتح باغ/فروغ فرخزاد، نشانی/سهراب سپهری، سگها و گرگها/مهدی اخوان ثالث، اندوه/مهدی اخوان ثالث، کوچه/فریدون مشیری، پیوند/فرخ تمیمی و برای گربه ام/فرخ تمیمی، واحه ای در لحظه/سهراب سپهری و آب/سهراب سپری.

1- از سکوت آسمان پرسیدم چه بنویسم برای کسی که دوستش دارم؟ گفت: بنویس بی تو فردایی ندارم.

2- عشق با غرور زیباست ولی اگر عشق را به قیمت فرو ریختن دیوار غرور گدایی کنی آنوقت است که دیگر عشق نیست، صدقه است.

3- زرد است که لبریز حقایق شده است، تلخ است که با درد موافق شده است. عاشق نشدی وگرنه می فهمیدی پاییز بهاری است که عاشق شده است.

4- می دانی اگر صخره و سنگ توی مسیر رودخانه زندگیت نباشه صدای آب اصلا قشنگ نیست.

– آنچه که هستی هدیه خداوند به توست و آنچه که می شوی هدیه تو به خداوند. پس بینظیر باش (شریعتی)

6- انشتین میگه عشق مانند ساعت شنیه. همزمان که قلبتو پر می کنه مغزتو خالی می کنه.

7- دوست داشتن رو باید از برگ درخت آموخت. چون وقتی زرد میشه، وقتی میمیره و از درخت جدا میشه باز هم پای همون درخت میفته.

8- ما که همسایه اشکیم ولی با دل تنگ گر لبی خنده کند یاد شما می افتیم.

9- یک همیشه یک است. شاید در تمام عمرش نتواند بیشتر از یک عدد باشد. اما بعضی اوقات می تواند خیلی باشد. یک نگاه، یک سرنوشت، یک عمر، یک خاطره یا یک دوست.

10- محبت را وقتی دیدم که کودکی خورشید را در نقاشی اش سیاه کشیده بود تا پدرش در زیر آفتاب نسوزد.

11- دستم بوی گل می داد مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند اما هیچکس فکر نکرد شاید که من یک گل کاشته ام.

12- کلاغ و طوطی هر دو زشت و سیاه آفریده شده بودند، طوطی اعتراض کرد و زیبا شد، کلاغ به رضای خدا راضی شد. اکنون طوطی در قفس است و کلاغ آزاد.

13- هیچ وقت لبخندهایت را ترک نکن حتی وقتی ناراحت هستی چون ممکنه یکی عاشق لبخند هات باشه.

14- دستهایی که کمک می کنند مقدس تر از لبهایی هستند که دعا می کنند.

15- وقتی اندوهگین هستم با خود می گویم: رنج معیار پیشرفت است و از مشکلات نباید هراسید و این عبارت چیزی بیش از آرامش به من می دهد.

16- شاید آنروز که سهراب نوشت: “تا شقایق هست زندگی باید کرد” خبری از دل پر درد یاسمن نداشت. باید اینجور می نوشت: هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجبار است. زندگی باید کرد.

17- زمین خوردن ها جزئی از زندگی است، عظمت انسان در بلند شدن است.

18- خداوندا تقدیرم را زیبا بنویس، کمک کن آنچه که تو خواهی من دیر نخواهم و آنچه که تو دیر خواهی من زود نخواهم.(دکتر علی شریعتی)

19- فاصله گرفتن از آدمهایی که دوستشان داریم بی فایده است. زمان به ما نشان خواهد داد جانشینی برای آنها نیست.(گوته)

20- هر وقت توی زندگی به یک در بزرگ که رویش یه قفل بود رسیدی ناامید نشو، چون اگر قرار بود باز نشه بجاش یک دیوار می گذاشتن.

21- با دستت یک پروانه میگیری. میخواهی ببینی زنده است یا نه. اگه انگشتتو باز کنی فرار می کنه، اگه محکم بگیری میمیره. زندگی کردن چیزی مثل یک پروانه است.

22- ساکنان دریا پس از مدتی صدای دریا را نمی شنوند. چه تلخ است قصه عادت.

23- شجاعت همیشه فریاد زدن نیست، گاهی صدای آرامی است که در انتهای روز می گوید: فردا دوباره تلاش خواهم کرد.

24- همیشه رفتن رسیدن نیست ولی برای رسیدن باید رفت. در بن بست هم راه آسمان باز است پس پرواز باید آموخت.

25- بدون اراده متولد می شویم، با حیرت زندگی می کنیم سپس با حسرت می میریم، اما آنچه که هرگز فروغش رنگ فنا نمی پذیرد دوستیهای پاک و بی آلایش است.

26- من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست، بر درش برگ گلی می کوبم، روی آن با قلم سبز بهار می نویسم خانه دوستی ما اینجاست، تا دگر با نپرسد سهراب “خانه دوست کجاست؟”

27- فرقی نمی کنه گودال کوچک آبی باشی یا دریای بیکران. زلال که باشی آسمان در تو پیداست.

28- روی هر پله ای که هستی خداوند از تو یک پله بالاتره، نه بخاطر اینکه خداست، بخاطر اینکه دستتو بگیره.

29- فرشته ها همیشه و همه جا وجود دارند اما بعضی وقتها چون بال ندارند ما بهشون میگیم دوست.

30- دیگران را ببخش نه به خاطر اینکه سزاوار بخشش تو هستند، بلکه بدین خاطر که تو سزاوار آرامشی.

31- زمانیکه متولد شدم گریستم و هر روز نشان میدهد که چرا گریستم. (مثل اسپانیایی)

32- هر چه انسان تهی مغزتر باشد خوشحالتر خواهد بود. (مثل چینی)

33- با دیگران بخند نه بر دیگران. (دیل کارنگی)

34- تو ارباب سخنانی هستی که هنوز نگفته ای ولی حرفهایی که زده ای ارباب تو هستند. (مثل عربی)

35- اگر خاموش باشی تا دیگران تو را به سخن آورند بهتر از آن است که سخن گوئی و خاموشت کنند. (سقراط)

36- شخصی که لباسها گرانبها بر تن داشت و سخنان بیهوده میگفت باو گفتند یا لباسهایت را مطابق سخنانت کن یا سخنان مطابق لباست بگو. (فیثاغورث)

37- دشمنانی که سخنان شیرین می گویند شمشیر تیزتری دارند. (مثل آلمانی)

38- اگر دوست دارید که شما را هم صحبت خوبی بدانند پس گوش کردن را تمرین کنید. (دیل کارنگی)

39- در زیباترین هلو ممکن است کرم باشد. (مثل آفریقایی)

40- زنی که از غذای او تمجید کنند حاضر است خود را در کنار اجاق مطبخ قربانی کند. (کارنگی)

41- من در دنیا یک دوست داشته ام و آن هم خودم بوده ام. (ناپلئون)

42- فرح بخش است ولی دوستی با سه کس رسوائی به بار می آورد: چاپلوس، دورو و یاوه گو. (کنفوسیوس)

43- آن کسی که در همه جا دوستانی دارد همه جا را دوست داشتنی می بیند. (مثل چینی)

44- تنها چیزی که در دنیا حد ندارد خریت است.

45- دروغ مانند کبوترانی هستند که به آشیانه باز می گردند.

46- گاهی دروغ همان کار را می کند که یک چوب کبریت با انبار باروت می کند، پس دروغ نگو. (مثل آلمانی)

47- دروغگو از دروغگوی دیگر در حذر است و دنبال انسانهای راستگو می گردد که او را باور کنند. (مثل چینی)

48- با نیکان مصاحبت کن تا از نیکان تقلید کنی. (مثل چینی)

49- هر که با نادان درآویزد، آبروی خود ریزد. (سعدی)

50- یار اگر نادان باشد تنهایی خوشتر است. (بودا)

51- نادانان پیوسته از گذشته لاف میزنند و خردمندان در اندیشه حال هستند و دیوانگان سخن آینده بر زبان دارند. (ناپلئون)

52- فقط احمق ها از یک احمق دیگر تعریف میکنند. (مثل فرانسوی)

53- کسیکه در جستجوی خوشبختی از خانه بیرون میرود دنبال سایه میرود. (مثل چینی)

54- سه راه خوشبختی عبارت است از بدی ندیدن و بدی نشنیدن و بدی نکردن. (مثل چینی)

55- اگر می خواهی خوشبخت باشی این سه راه به کار بند: گفتار نیک، کردار نیک و پندار نیک. (زرتشت)

56- نخست خواهند پرسید هنرت چیست و نخواهند پرسید پدرت کیست. (سعدی)

57- درخشانترین تاجی که انسانها بر سر می نهند در آتش کوره ها ساخته شده است. (چارلی چاپلین)

58- اگر جوانان دانش و پیران قوت داشتند همه چیز روبراه می شد. (مثل ایتالیایی)

59- کسی که به تمرینات بدنی می پردازد احتیاج به هیچ درمانی ندارد. (ابن سینا)

60- بسیار بیندیش و به سرعت عمل کن. (ناپلئون)

61- موفقیت برای انسانهای کم ظرفیت آغاز گستاخی است. (مثل ایتالیایی)

62- برای دشمنانت آنقدر کوره را داغ نکن که تو را هم بسوزاند. (شکسپیر)

63- سپاس دار باش تا سزاوار نیکی باشی. (مثل ایرانی)

64- فرصت معبود هنر و هنر معشوق فرصت است. (مثل ایتالیایی)

65- خوشبختی فاصله بین دو بد بختی است. (چارلی چاپلین)

66- بحث با ناقص خیالان شیوه استاد نیست علم افلاطون حریف جهل مادرزاد نیست

67- *زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،

سرها در گریبان است.

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک و لغزان است.

وگر دست محبت سوی کس یازی،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون،

که سرما سخت سوزان است.

نفس، کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.

نفس کاین است پس دگر چه داری چشم

زچشم دوستان دور یا نزدیک؟

مسیحای جوانمرد من، ای ترسای پیر پیرهن چرکین،

هوا بس ناجوانمردانه سرد است … آی …

دمت گرم و سرت خوش باد!

سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!

منم من، میهمان هر شبت، لولی وش مغموم،

منم من، سنگ تیپاخورده رنجور،

منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ناجور.

نه از رومم نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم،

بگشای در، بگشای دلتنگم.

حریفا، میزبانا، میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.

تگرگی نیست، مرگی نیست،

صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است.

من امشب آمدستم وام بگذارم،

حسابت را کنار جام بگذارم.

چه میگویی که بیگه شد،سحر شد، بامداد آمد؟

فریبت می دهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.

حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است.

و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده،

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است.

حریفا، رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است.

مهدی اخوان ثالث

68- *پیوند

پیوندها

آرامش نباتی خود را

گم کرده اند.

آوندها

در ذهن بی طراوتشان

در انتظار جاری سبزینه مانده اند.

دردا، چه خشکسال سیاهی

گنجشکها

کوچیده اند از قفس باغ

یک لحظه گوش کن:

چتر بنفش بال ملخها

تفسیر آیه های گرسنه است

-یاد آور ترحم سیلوها.

دردا چه خشکسال سیاهی.

روباهها

روباههای بیگنه زیرک

الماسهای خوشه انگور را

بر تاکهای خالی

تصور می کنند.

فرخ تمیمی

69- *فتح باغ

آن کلاغی که پرید

از فراز سر ما

و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد،

و صدایش همچون نیزه کوتاهی پهنای افق را پیمود

خبر ما را با خود خواهد برد به شهر

همه می دانند

همه می دانند

که من و تو از آن روزنه سرد عبوس

باغ را دیدیم

و از آن شاخه بازیگر دور از دست

سیب را چیدیم

همه می ترسند

همه می ترسند از من و تو

به چراغ و آب و آینه پیوستیم

و نترسیدیم

سخن از پیوند سست دو نام

و هماغوشی در اوراق کهنه یک دفتر نیست

سخن از گیسوی خوشبخت من است

با شقایقهای سوخته بوسه تو

و صمصمیت تن هامان، در طراری

و درخشیدن عریانمان

مثل فلسهای ماهیها در آب

سخن از زندگی نقره ای آوازی است

که سحرگاهان فواره کوچک می خواند

ما در آن جنگل سبز سیال

شبی از خرگوشان وحشی

و در آن دریای مضطرب خونسرد

از صدفهای پر از مروارید

و در آن کوه غریب فاتح

از عقابان جوان پرسیدیم

که چه باید کرد

همه می دانند

همه می دانند

ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان راه یافته ایم

ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم

در نگاه شرم آگین گلی گمنام

و بقا در یک لحظه نا محدود

که دو خورشید به هم خیره شدند

سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست

سخن از روز است و پنجره های باز

و هوای تازه

و اجاقی که در آن اشیا بیهوده می سوزند

و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است

و تولد و تکامل و غرور

سخن از دستان عاشق ماست

که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم

بر فراز شبها ساخته اند

به چمنزار بیا

به چمنزار بزرگ

و صدایم کن، از پشت نفسهای گل ابریشم

همچنان آهو که جفتش را

پرده ها از بعضی پنهانی سرشارند

و کبوترهای معصوم

از بلندیهای برج سپید خود

به زمین می نگرند

من از نهایت شب حرف می زنم

من از نهایت تاریکی

من از نهایت شب حرف می زنم

اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

فروغ فرخزاد

70- *نشانی

((خانه دوست کجاست؟)) در فلق بود که پرسید سوار

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید

وبه انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

((نرسیده به درخت

کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می آرد

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی

و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد

در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور

و از او می پرسی

خانه دوست کجاست؟))

سهراب سپهری

71- *سگها و گرگها

هوا سرد است و برف آهسته بارد

زابری ساکت و خاکستری رنگ

زمین را بارش مثقال، مثقال

فرستد پوشش فرسنگ، فرسنگ

برون کلبه بی روزن شب

سرود برف و باران است امشب

ولی از زوزه های باد پیداست

که شب مهمان طوفان است امشب

دوان بر پرده های برفها باد

روان بر بالهای باد باران

درون کلبه بی روزن شب

شب طوفانی سرد زمستان.

آواز سگها:

زمین سرد است و برف آلوده و تر

هوا تاریک و طوفان خشمناک است

کشد مانند گرگان باد زوزه

ولی ما نیک بختان را چه باک است؟

کنار مطبخ ارباب آنجا

برآن خاک اره های نرم خفتن

چه لذت بخش و مطبوع است وان گاه

عزیزم گفتن و جانم شنفتن

وزان ته مانده های سفره خوردن

وگر آن هم نباشد استخوانی

چه عمر راحتی، دنیای خوبی

چه ارباب عزیز و مهربانی

ولی شلاق!… این دیگر بلایی است…

ولی اما تحمل کرد باید

درست است اینکه الحق دردناک است

ولی ارباب آخر رحمش آید

گذارد چون فروکش کرد خشمش

که سر بر کفش و بر پایش گذاریم

شمارد زخم هامان را و ما این

محبت را غمیمت می شماریم

خروشد باد و باد همچنان برف

زسقف کلبه بی روزن شب

شب طوفانی سرد زمستان،

زمستان سیاه مرگ مرکب

آواز گرگها:

زمین سرد است و برف آلوده و تر

هوا تاریک و طوفان خشمگین است

کشد مانند سگها باد زوزه

زمین و آسمان با ما به کین است

شب و کولاک رعب انگیز و وحشی

شب وصحرای وحشتناک و سرما

بلای نیستی، سرمای پر سوز

حکومت می کند بر دشت و بر ما

نه ما را گوشه گرم کنامی

شکاف کوهساری سرپناهی

نه حتی جنگلی کوچک که بتوان

در آن آسود بی تشویش گاهی

دو دشمن در کمین ماست دایم

دو دشمن می دهد ما را شکنجه

برون، سرما، درون این آتش جوع

که بر ارکان ما افکنده پنجه

و… اینک… سومین دشمن… که ناگاه

برون جست از کمین و حمله ور گشت

سلاح آتشین… بی رحم… بی رحم…

… نه پای رفتن و نی جای برگشت

بنوش ای برف گلگونشو، برافروز

که این خون، خون ما بی خانمانهاست

که این خون، خون گرگان گرسنه است

که این خون، خون فرزندان صحراست

در این سرما، گرسنه، زخم خورده

دوین آسیمه سر بر برف چون باد

ولیکن عزت آزادگی را

نگهبانیم، آزادیم، آزاد

مهدی اخوان ثالث

– *اندوه

نه چراغ چشم گرگی پیر

نه نفسهای غریب کاروانی خسته و گمراه

مانده دشت بیکران خلوت و خاموش

زیر بارانی که ساعتهاست می بارد

در شب دیوانه غمگین

که چو دشت او هم دل افسرده ای دارد

در شب دیوانه غمگین

مانده دشت بیکران در زیر باران، آه، ساعتهاست

همچنان می بارد این ابر سیاه ساکت دلگیر

نه صدای پای اسب رهزنی تنها

نه صفیر باد ولگردی

نه چراغ چشم گرگی پیر

مهدی اخوان ثالث

73- *کوچه

بی تو،مهتاب شبی، باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه جانم، گل یاد تو، درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید:

یادم آمد که: شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من، همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل وسنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ.

یادم آید: تو به من گفتی:

-((از این عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب، آئینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا، که دلت با دگران است

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفرکن!))

با تو گفتم: ((حذر از عشق؟ -ندانم

سفر از پیش تو هرگز توانم

نتوانم!

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چون کبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم

باز گفتم که: تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم نتوانم!))

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب، ناله تلخی زد و بگریخت…

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامان اندوه کشیدم

نگسستم نرمیدم.

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم

نگرفتی دگر از عشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم…

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

فریدون مشیری- سال 1339

74-*پیوند

از قلب من که دشت بزرگیست

-دشتی برای زیستن باغ های مهر-

غم، با تمام تیرگیش کوچ می کند.

در نور پاک صبح

اندام من، زخواب گران می شود تهی.

در دستهای من

گویی توان گمشده یی، یافت می شود.

از قلب من که دشت بزرگیست،

-دشتی برای زیستن باغ های مهر-

اینک گیاه دوستی جاودانه ای

سر می کشد زنور توان بخش آفتاب

آوند این گیاه پر از خون آشتی است.

من این گیاه را

تا بارور شود،

با نو گیاه دوستی دستهای تو،

پیوند می زنم.

فرخ تمیمی

75-*برای گربه ام

ای آنکه یک شب بی خبر رفتی

ای آنکه تاک آشنایی را،

از خوشه انگور مستی ها، تهی کردی

رفتی، شنیدم هر کجا رفتی

در آسمان رنگ ریا دیدی.

با هر لبی چون آشنا گشتی

صد خنده نا آشنا دیدی.

بازآ، که می دانم پشیمانی.

بازآ، به یاد ماجرهایی که می دانی

چون گربه، پنهان شو در آغوشم.

فرخ تمیمی

76-*واحه ای در لحظه

به سراغ من اگر می آیید، پشت هیچستانم

پشت هیچستان جایی است

پشت هیچستان رگ های هوا، پر قاصد هایی است

که خبر می آرند، از گل واشده دورترین بوته خاک

روی شن ها هم، نقش های سم اسبان سوارانی است که صبح

به سر تپه معراج شقایق رفتند

پشت هیچستان، چتر خواهش باز است

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود

زنگ باران به صدا می آید

آدم اینجا تنهاست

و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاری است.

به سراغ من اگر می آیید

نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من.

سهراب سپهری

77-*آب

آب را گل نکنیم

در فرودست انگار، کفتری می خورد آب

یا که در بیشه ای دور، سیره ای پر می شوید.

یا که در آبادی، کوزه ای پر می گردد

آب را گل نکنیم

شاید این آب روان، می رود پای سپیداری

تا فروشوید اندوه دلی

دست درویشی شاید، نان خشکیده فرو برده در آب

زن زیبایی آمده لب رود

آب را گل نکنیم

روی زیبا دوبرابر شده است.

چه گوارا این آب!

چه زلال این رود!

مردم بالادست چه صفایی دارند،

چشمه هاشان جوشان، گاوهاشان شیر افشان باد

من ندیدم دهشان،

بی گمان پای چپرهاشان جا پای خداست

ماهتاب آنجا، می کند روشن پهنای کلام

بی گمان در ده بالادست، چینه ها کوتاه است.

غنچه ای می شکفد، اهل ده باخبرند.

چه دهی باید باشد!

کوچه باغش پر موسیقی باد!

مردمان سر رود، آب را می فهمند

گل نکردنش، ما نیز

آب را گل نکنیم.

سهراب سپهری

78-*

زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی و نه در فردایی

ظرف امروز پر از بودن توست………. زندگی را دریاب

79-* سرزمین پاک

ای سرزمین پاک

با اولین شکوفه ی هر سال،

در دشت چشم های تو، بیدار می شوم

باغ پر از شکوفه ی اندیشه های من.

در دشت چشم های تو – این دشت های سبز –

هر باغ شعر من

پیغام بخش جلوه ی روزان بهتریست

هر غنچه،

هر شکوفه،

هر ساقه ی جوان،

دنیای دیگریست.

ای سرزمین پاک

من با پرندگان خوش آوای باغ شعر

در دشت چشم های تو، سرشار هستی ام.

من با امید روشن این باغ پر سرود

در خویش زنده ام.

دشت جوان چششم تو، سبز و شکفته باد.

فرخ تمیمی

80- بادبادک تا با باد مخالف روبرو نگردد اوج نخواهد گرفت.

81- اگر روزی دشمن پیدا کردی، بدان در رسیدن به هدفت موفق هستی.

82- هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان مکن.

83- برای اداره کردن خویش از عقلت و برای اداره دیگران از قلبت استفاده کن. دالای لاما

84- فرد باهوش مسئله را حل می کند ولی فرد خردمند از رودررو شدن با آن اجتناب می کند.

85- خنده برلب می زنم تا کس نداند درد دل

ورنه این دنیا که ما دیدیم، خندیدن نداشت

زندگی عرصه یکتای هنرمندی ماست

هر کسی نغمه خود خواند از صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست

ای خوش آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

منی که نام می از هر کتاب می شستم

زمانه کاتب دکان می فروشم کرد

براي بهترين دوستانم …

مهم نیست چه سنی داری هنگام سلام کردن مادرت را در آغوش بگیر.

اگر کسی تو را پشت خط گذاشت تا به تلفن دیگری پاسخ دهد تلفن را قطع کن.

هیچوقت به کسی که غم سنگینی دارد نگو ” می دانم چه حالی داری ” چون در واقع نمی داني.

یادت باشد گاهی اوقات بدست نیاوردن آنچه می خواهی نوعی شانس و اقبال است.

هیچوقت به یک مرد نگو موهایش در حال ریختن است. خودش این را می داند.

در مورد موضوعی که درست متوجه نشده ای درست قضاوت نکن.

وقتی از تو سوالی را پرسیدند که نمی خواستی جوابش را بدهی، لبخند بزن و بگو: “برای چه می خواهید بدانید؟”

هرگز موفقیت را پیش از موقع عیان نکن.

هیچوقت پایان فیلم ها و کتابهای خوب را برای دیگران تعریف نکن.

وقتی احساس خستگی می کنی اما ناچاری که به کارت ادامه بدهی، دست و صورتت را بشوی و یک جفت جوراب و یک پیراهن تمیز بپوش. آن وقت خواهی دید که نیروی دوباره بدست آورده ای.

راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نکن.

هیچوقت از بازار کهنه فروشها وسیله برقی نخر.

شغلی را انتخاب کن که روحت را هم به اندازه حساب بانکی ات غنی سازد.

هر وقت فرصت کردی دست فرزندانت را در دست بگیر. به زودی زمانی خواهد رسید که او اجازه این کار را به تو نخواهد داد.

چتری با رنگ روشن بخر. پیدا کردنش در میان چتر های مشکی آسان است و به روزهای غمگین بارانی شادی و نشاط می بخشد.

هیچوقت در محل کار درمورد مشکلات خانوادگی ات صحبت نکن.

وقتی در راه مسافرت، هنگام ناهار به شهری می رسی رستورانی را که در میدان شهر است انتخاب کن.

در روز تولدت درختی بکار.

بچه ها را بعد از تنبیه در آغوش بگیر.

فقط آن کتابهایی را امانت بده که از نداشتن شان ناراحت نمی شوی.

هنگام بازی با بچه ها بگذار تا آنها برنده شوند.

هرگز در هنگام گرسنگی به خرید مواد غذایی نرو. اضافه بر احتیاج خرید خواهی کرد.

فروتن باش، پیش از آنکه تو به دنیا بیایی خیلی از کارها انجام شده بود.

از کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، بترس.

فراموش نکن که خوشبختی به سراغ کسانی می رود که برای رسیدن به آن تلاش می کنند.

خدایا به خوبان عزت داده ای و به بدان ثروت. نکند ما به تماشای جهان آمده ایم!!؟

باورم نیست، ز بد عهدی ایام هنوز قصه غصه در دولت یار آخر شد. (دوست عزیزم، وزیری)

من تماشای تو می کردم و غافل بودم، کز تماشای تو خلقی به تماشای منند. (ابتهاج)

خرسند شدیم از اینکه امروز رنگی دگر است نه رنگه دیروز

تا شب نشده رنگ دگر شد.

گفتند از این نکته هزار نکته بیاموز…

فریاد زدیم که چرخ گردون:لیلا تو نداده ای به مجنون

فریاد برآمد آنکه: خاموش. کم داد اگر نگیرد افزون

خاموش شدیم و در خموشی رفتیم سراغ میفروشی.

فریاد زدیم:دوای ما کو. گویند:دواست باده نوشی.

هشیار نشد مگر که مدهوش . این باره گران بگیرم از دوش.

آرام کنار گوش ما گفت:این بار گران تو مفت مفروش.

از خود به کجا شوی تو پنهان از خود به کجا شوی گریزان.

بیداری دل چنین مخوابان سخت آمده است مبخش آسان.

هشیار شدیم از اینکه هستیم.رفتیم و در میکده بستیم.

با خود به سخن چنین نشستیم:ما باده نخورده ایم و مستیم؟

مسجد سر راه از آن گذشتیم. بر روی درش چنین نوشتیم:

در میکده هم خدای بینی با مرد خدا اگر نشینی…

یک نظر

  1. گویند بهشت عدن با حور خوش است ، من گویم که آب انگور خوش است
    این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار ، که آواز دهل شنیدن از دور خوش است

جوابی بنویسید